X
تبلیغات
رایتل

سایه روشن

فرهنگی-اجتماعی-هنری

درباره من
گنج تو در وجود توست. جای دیگری در جستجوی آن مباش، قصرها و پل ها افسانه است. باید که در وجود خود پل خود را برپا داری، قصر آنجاست، گنج نیز همان جاست...
نویسندگان
آرشیو

تاریخ: یکشنبه 3 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت: 08:39 ب.ظ

با خدا نسبتی دارید؟؟؟؟

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی  پسرک، در حالیکه پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد . درنگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد . 

 خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه .  چند دقیقه بعد در حالیکه یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد . گفت آهای آقا پسر!!!  پسرک برگشت و به سمت خانم رفت . چشمانش برق میزد وقتی آن خانم کفشها را به او داد . پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید : شما خدا هستید ؟ خانم جواب داد : نه پسرم من تنها یکی از بندگان خدا هستم . پسرک گفت : آها میدانستم که با خدا نسبتی دارید .  


توسط:روبینا


ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

تعداد بازدیدکنندگان : 24281
RSS